یاد آن دوران بخیر!
"ساعت 30/8 دقیقه پنجشنبه شبه، سیزدهمین روز دوره آموزشی هم داره تموم میشه، امروز صبح فقط 3 تا کلاس آموزشی داشتیم.
دیشب بالاخره بعد چند شب دلهره و هیجان، خشم شب زدند، عجب داستانی بود. البته ما از چند شب پیش مشکوک شده بودیم که قرار یکی از همین شبا خشم بزنند ولی دقیقشو نمیدونستیم. به هر ترتیبی بود یکی از سربازای کادر که از آشناهای رضا بود آمار داده بود احتمالا امشب خشم شبه. منم که دیدم احتمالش زیاده، به یکی از بچهها گفتم ساعت 12 منو بیدار کنه، آخه من خوابم سنگینه! و ممکنه با صدای وحشتناک گلوله و تیربار اونم وقتی تو آسایشگاه بپیچه خیلی بد از خواب بلند شم و سردرد بگیرم!. به هر حال ساعت 12 بیدار شدم، صدای ماشین دژبانها و آمبولانس که برای برنامه به آسایشگاه نزدیک میشدند هر لحظه بیشتر میشد، عجب دلهره ای داشتم، چند تا از بچهها که تو تختای مجاور خوابیده بودند و بیدار کردم. ده دقیقهای صداها قطع شد و ناگاه صدای ممتد و گوش خراش فشنگ و گلوله بود که گوش و کر میکرد. بچهها هراسون و دیوانهوار به بیرون آسایشگاه می دویدند. یه سری ریزه میزهها که تو اون شلوغی زیر دسته و پا می موندند. نگهبانا و کادریها هم فقط عربده میکشیدند که بدو بیرون، با سه شماره به صف شید و ....هر که تعلل می کرد زیر پاش رگبار میگرفتند. غوغایی شده بود. صف اول تشکیل شد، یکی پابرهنه، یکی با دمپایی، البته لباسای همه درست بود چون تو کل دوره آموزشی هیچکی حق نداشت لباسهای سربازی خاکی رو دربیاره حتی تو خواب. به هر حال قانعی، فرمانده گروهان باز عربده کشید که سه شماره همه پوتین پوشیده و مرتب صف میکشن! بعد صف هم کلی بشین پاشو، بدو رو، سینه خیز و ... همه خیس عرق بودیم. 2 ساعتی ما رو دووندن، صدای دوشکا و مسلسل آدم و دیوونه می کرد. تو دل تاریکی شب هر وقت منور می زدند مثلا برا اینکه دشمن ما رو نبینه باید خیز برمیداشتیم و سینه خیز می رفتیم، این بود که پوتین هر کی می خورد تو سرو کله پشت سریش. منم که هنوز این مریضی لعنتی ول کنم نبود خیلی اذیت شدم..."
چه زود گذشت، دوران باشکوه و خاطره سربازی. چند روز پیش داشتم اتاقمو مرتب میکردم، دفترچه خاطرات دوران سربازیم و پیدا کردم، تو چند ساعت همشو خوندم و کلی تصویر و خاطره تداعی شد برام. مثل باد گذشت. اینی که نقل کردم مربوط بود به روز 26 دیماه سال 1381، اردکان یزد، سیزدهمین روز از دوره آموزشی.
روزایی که دوری از شهر و دیار بدجوری اذیتم میکرد، ثانیه شماری میکردم برای برگشتن به خونه، روزایی که فکر می کردم اگه تموم بشه دیگه میتونم به خیلی از آرزوهام برسم ولی دریغ و افسوس که اتمامش فقط آغاز فصلی دیگهای بود از زندگیم. فقط و دیگر هیچ.
رضا صفائیان نائینی، ایمان مهدوی بچه اصفهان، سامان مبصری همشهری گلم، حنیف شبزندهدار کاشانی دوست داشتنی، ... هنوز بیادتونم، هنوزم نوشتههاتونو میخونم، مجید عبدالکریمی خوشصدا، هنوز صدای دلنشینت تو اون بیابونای یزد تو گوشم طنیناندازه.
حاج علی عسکری فرمانده عزیز و دوست داشتنی هنوز تفاوتهای آشکارت با خیلی از هم ردههات، جلوی چشمامه، هنوز برخورد پدرانت با سربازایی که دلگیر بودند از شرایط موجود نقل گفتههامه.
و اما دیگه خواب من سنگین نیست!



