تبليغاتX
دو کلوم حرف حساب

دو کلوم حرف حساب

کجاست گوش شنوا

یاد آن دوران بخیر!

"ساعت 30/8 دقیقه پنجشنبه شبه، سیزدهمین روز دوره آموزشی هم داره تموم می‌شه،‌ امروز صبح فقط 3 تا کلاس آموزشی داشتیم.

دیشب بالاخره بعد چند شب دلهره و هیجان، خشم شب زدند، عجب داستانی بود. البته ما از چند شب پیش مشکوک شده بودیم که قرار یکی از همین شبا خشم بزنند ولی دقیقشو نمی‌دونستیم. به هر ترتیبی بود یکی از سربازای کادر که از آشناهای رضا بود آمار داده بود احتمالا امشب خشم شبه. منم که دیدم احتمالش زیاده، به یکی از بچه‌ها گفتم ساعت 12 منو بیدار کنه، آخه من خوابم سنگینه! و ممکنه با صدای وحشتناک گلوله و تیربار اونم وقتی تو آسایشگاه بپیچه خیلی بد از خواب بلند شم و سردرد بگیرم!. به هر حال ساعت 12 بیدار شدم، صدای ماشین دژبانها و آمبولانس که برای برنامه به آسایشگاه نزدیک می‌شدند هر لحظه بیشتر می‌شد، عجب دلهره ای داشتم، چند تا از بچه‌ها که تو تختای مجاور خوابیده بودند و بیدار کردم. ده دقیقه‌ای صداها قطع شد و ناگاه صدای ممتد و گوش خراش فشنگ و گلوله بود که گوش و کر می‌کرد. بچه‌ها هراسون و دیوانه‌وار به بیرون آسایشگاه می دویدند. یه سری ریزه میزه‌ها که تو اون شلوغی زیر دسته و پا می موندند. نگهبانا و کادری‌ها هم فقط عربده می‌کشیدند که بدو بیرون، با سه شماره به صف شید و ....هر که تعلل می کرد زیر پاش رگبار می‌گرفتند. غوغایی شده بود. صف اول تشکیل شد، یکی پابرهنه، یکی با دمپایی، البته لباسای همه درست بود چون تو کل دوره آموزشی هیچکی حق نداشت لباس‌های سربازی خاکی رو دربیاره حتی تو خواب. به هر حال قانعی، فرمانده گروهان باز عربده کشید که سه شماره همه پوتین پوشیده و مرتب صف می‌کشن! بعد صف هم کلی بشین پاشو، بدو رو، سینه خیز و ... همه خیس عرق بودیم. 2 ساعتی ما رو دووندن، صدای دوشکا و مسلسل آدم و دیوونه می کرد. تو دل تاریکی شب هر وقت منور می زدند مثلا برا اینکه دشمن ما رو نبینه باید خیز برمی‌داشتیم و سینه خیز می رفتیم، این بود که پوتین هر کی می خورد تو سرو کله پشت سریش. منم که هنوز این مریضی لعنتی ول کنم نبود خیلی اذیت شدم..."

چه زود گذشت، دوران باشکوه و خاطره سربازی. چند روز پیش داشتم اتاقمو مرتب می‌کردم، دفترچه خاطرات دوران سربازیم و پیدا کردم، تو چند ساعت همشو خوندم و کلی تصویر و خاطره تداعی شد برام. مثل باد گذشت. اینی که نقل کردم مربوط بود به روز 26 دیماه سال 1381، اردکان یزد، سیزدهمین روز از دوره آموزشی.

روزایی که دوری از شهر و دیار بدجوری اذیتم می‌کرد، ثانیه شماری می‌کردم برای برگشتن به خونه، روزایی که فکر می کردم اگه تموم بشه دیگه می‌تونم به خیلی از آرزوهام برسم ولی دریغ و افسوس که اتمامش فقط آغاز فصلی دیگه‌ای بود از زندگیم. فقط و دیگر هیچ.

رضا صفائیان نائینی، ایمان مهدوی بچه اصفهان، سامان مبصری همشهری گلم، حنیف شب‌زنده‌دار کاشانی دوست داشتنی، ... هنوز بیادتونم، هنوزم  نوشته‌هاتونو می‌خونم، مجید عبدالکریمی خوش‌صدا، هنوز صدای دلنشینت تو اون بیابونای یزد تو گوشم طنین‌اندازه.

حاج علی عسکری فرمانده عزیز و دوست داشتنی هنوز تفاوتهای آشکارت با خیلی از هم رده‌هات، جلوی چشمامه، هنوز برخورد پدرانت با سربازایی که دلگیر بودند از شرایط موجود نقل گفته‌هامه.

و اما دیگه خواب من سنگین نیست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10:26  توسط احسان  | 

خاطرات كودكي من و خدا

پنج شش ساله كه بودم برنامه هميشگي آخر هفته هامون

 

 رفتن پيش مامان بزرگ و بابا بزرگ  بود.

 

يادمه اونوقتا يه مسجدي بود ديوار به ديوار خونه مامان بزرگ

 

يه روحاني داشت كه اهل محل بهش مي گفتن آقا ميرزا.

 

 پيش مردم يه احترام خاصي داشت.

 

 اكثرا وقت نماز مي رفتم مسجد تا نماز خوندن مردم

 

 پشت سر آقا ميرزا رو ببينم آخه برام خيلي جالب بود.

 

اون موقع ها فكر مي كردم اين خدايي كه همه مي گن مهربونه،

 

 كه هر كاري بخواد مي‌تونه، همين آقا ميرزا مسجد

 

محل مامان بزرگمه. يادمه هفت سالم كه بود

 

 وقتي خانم حصاركي معلم سال اولم داشت

 

 از قدرت و مهربوني خدا صحبت مي كرد پا شدم و با غرور گفتم

 

 من خدا رو مي شناسم. اون تو محله مامان بزرگ من زندگي مي كنه.

 

 خيلي از بچه ها خنديدن و خانم معلم  با مهربوني سعي كرد

 

به من بفهمونه كه من اشتباه مي كنم .

 

 اون گفت كه خدا رو نمي شه ديد اون همه جاست

 

 خيلي بزرگه منم حرفشو قطع كردم كه

 

من خودم هر هفته مي‌بينمش.  حتي باهاش صحبتم مي كنم،

 

 دست مي دم. 

 

 يادمه نه اونروز كه چند روز بعد با كلي كلنجار و سوال و جواب

 

قانع شدم كه آقا ميرزا يه روحاني و خدا عظمت ديگه اي.

 

قصه عشق بازي كودكي من و خدا به همين جا ختم نمي شه .

 

يادمه كلاس دوم كه بودم پول خورداي 2 تومني و 5 تومني مو

 

 جمع مي كردم و آخر هفته ها مي ذاشتم رو نرده تراس خونمون

 

تا خدا برداره و خرج بكنه. عوضش مي گفتم خدايا تو هم آخر هفته ها

 

كه مي ريم خونه مامان بزرگ مشقاي منو بنويس.

 

بعد چند ساعت مي رفتم و مي ديدم پولا نيست مطمئن مي شدم

 

خدا پولا رو برداشته، حتما آخر هفته مشقامو مي نويسه.

 

تو راه برگشت از خونه مامان بزرگ آخر شب جمعه تو ماشين

 

 با خودم مي‌گفتم اي خدا يادت نره، مشقامو نوشتي ديگه.

 

اينقدر اطمينان داشتم كه حتي حاضر نبودم دفترچه مو جمعه شب چك كنم

 

و بذارم تو كيفم، مي گفتم حتما خدا كه پولا رو برداشته مشقا رم نوشته .

 

صبح شنبه خانم معلم كه مي‌گفت هر كي تكليفشو ننوشته دستشو ببره بالا،

 

 سفت سر جام مي نشستم مطمئن كه مشقام نوشته شده.

 

 يه روز وقتي معلم گفت حالا تكليفا رو نشونم بدين. دفتر و در آوردم و ديدم

 

سفيد سفيده كلي سرم داد كشيد كه دروغم مي‌گي، تنبل،...

 

 منم مونده بودم هاج و واج.

 

چند روزي بود كه ديگه پول نمي ذاشتم، خواهرام كه چند سالم از من كوچكتر بودن

 

 گفتن چي شده ديگه برا خدا پول نمي‌ذاري منم گفتم خدا مشقامو نمي نويسه و

 

فقط پولا رو بر مي داره.

 

 اونا هم گفتن تو پول بذار خدا هم مي‌نويسه،

 

 ايندفعه مي نويسه. چند سال گذشت تا فهميدم پول تو جيبياي من ساده رو اونا بر مي داشتن

 

اصلا كشيك مي كشيدن ببينن كي پول مي ذارم سريع برن و بردارن.

 

الان كه به اون خاطرات شيرين فكر مي كنم مي بينم

 

 اون موقع ها با خدا صادق تر بودم، راحتتر بودم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:3  توسط احسان  | 

راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
 بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
 خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"
اثر پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:44  توسط احسان  | 

اگر آن ترک شیرازی ...

شاید شما هم این قطعات ادبی که بزرگان شعر و ادب ما در جواب یکدیگر سروده اند شنیده اید ولی به نظرم دیدن مجدد این ابیات خالی از لطف نباشد

حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را    

به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

 

 

صائب تبريزي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد

نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها  را

 

شما هم طبع شعرتان را امتحان کنید

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:31  توسط احسان  | 

چه كنم دوست بگو؟

گرهی در کار است،

کاری می باید،

 ز سر رفع گره، زده ام فال به دوست که چنین آمده است

چه کنم دوست بگو؟،

 زخم بر عمق دلم نيش زده،

 کمکی بر دل این آشفته،

مرهمی می باید،

و خدا را شايد،

از سر لطف و كرم فرجي پيش آيد

اي خدايا مرهمي، نوري، پناهی...

چه كنم دوست بگو؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 13:43  توسط احسان  | 

السلام علیک یا علی ابن ابیطالب

به نقل از عصر ایران, ÷
شیخ مفید روایتی از امام حسن بن علی -علیهما السلام- نقل می كند كه فرمود : " كسی كه به قلبش دوست ما و به دست و زبانش یاور ما باشد با ماست در آن غرفه ای كه ما در آن هستیم " . مقامی برتر از مقام خاتم و وصیّ خاتم نیست كه تمام انبیا و اولیا در قیامت كبری ، در سایه ی لوای حمد آن صدر نشین مقام محمودند كه خدا فرمود : “عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا” ، و رسول خدا- صلی الله علیه و آله - فرمود : " آدم فمن دونه من الأنبياء تحت لوائي " .‌ محبّ خاندان عصمت، به قلبش و یاور آنان به دست و زبانش ، همنشین شمس و قمر و نجوم آسمان نبوت و امامت است .

امید است در ایام غدیر- از پانزدهم تا بیست و پنجم ذی الحجه- این توفیق نصیب خدمتگزاران آن خاندان بشود و در همه ی مساجد و مجالس ، وقایع آن ایام تبیین ، و گویندگان و شنوندگان مشمول دعای صادق آل محمد- صلوات الله علیهم اجمعین- شوند كه فرمود : " رحم الله من أحيی أمرنا ".

در این ایام به فرمان خدا به خاتم انبياء - “فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ”- رسول خدا - صلی الله علیه و آله - ، فدك را به صدیقه ی كبری -سلام الله علیها- داد، و در این ایام آیه ی تطهیر ، در شأن خاتم انبیا و سید اولیا و سیدة النساء و دو زیـنت عرش خدا نازل شد . اختصاص طهارت از هر رجس و پلیدی به اهل بیت عصمت به این آیـه ی كریمه : “إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا” ثابت می كند كه عقل مستمدّ از علم خدا و منزّه از هوی ، و اراده ی فانی در رضای خدا كه غرض از خلقت عالم و خلافت آدم است ، نورٌ علی نوری است كه نفوس قدسیه ی این پنج تن به آن منوّر است . صحّت روایت واراده در اختصاص مصداق آیه هنگام نزول به این پنج تن ، مورد اتفاق اهل تفسیر و حدیث است .

در این ایام خاندان امامت از كبیر و صغیر برای وفای به نذر ، روزه گرفتند ، و قوت افطار را شب اول به مسكین و شب دوم به یتیم ، و روز سوم با آن كه بدن ها از گرسنگی می لرزید ، راضی نشدند اسیر كافری كه دست به درگاهشان دراز كرده بود، ناامید برگردد و به آن، ایثار رحمت رحمانیه خدا را بر مسلمان و كافر، نشان دادند . چون رسول خدا - صلی الله علیه و آله - دید حسنین از گرسنگی می لرزند و دخترش با چشمان به گودی نشسته ، در حال نماز به راز و نیاز با خداوند متعال است، در همان حال ، جبرئیل سوره ی انسان را نازل كرد . اعاظم علمای مسلمین و محدثین معترف هستند كه “وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا ، إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا” در شأن این خاندان نازل شد. خداوند در این سوره كه سوره ی انسان نامیده شده است، غرض از خلقت انسان را كه حامل امانت خداوند سبحان است، در عمل این ابرار نشان داد كه چگونه از خود گذشته ، با خلق خدا برای رضای خدا منتهای رأفت و رحمت را نشان دادند و به عروج به مقام إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ به جایی رسیدند كه خدا در این سوره به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود : “وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا”.

روز بیست و چهارم این ماه به نقل شیخ طوسی ، روز خاتم بخشی امیرالمؤمنین - علیه السلام - است كه اعیان علمای خاصه و عامه از مفسرین و محدثین، شأن نزول آیه ی كریمه “إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ” را انگشتر بخشی آن حضرت در حال ركوع دانستند. به نقل روایتی از أبی ذر غفاری از تفاسیر عامه اكتفاء می كنیم كه گفت : روزی با رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نماز ظهر را خواندم. سائلی در مسجد سؤال كرد. كسی چیزی به او نداد. دست به آسمان بلند كرد و گفت: بار الها! شاهد باش در مسجد پیغمبر سؤال كردم، احدی به من عطایی نكرد . علی - علیه السلام - در نماز در حال ركوع دست راستش را به جانب او دراز كرد . سائل انگشتر را از انگشت او گرفت. و آن واقعه در مرأی و منظر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - بود. آن حضرت رو به آسمان با خدای خود گفت :

برادرم موسی از تو سؤال كرد و گفت : “رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ، وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ، وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي ، يَفْقَهُوا قَوْلِي ، وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي ، هَارُونَ أَخِي ، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي ، وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي” ، بر او نازل كردی: “سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ” ، بارالها! من محمّد - صلی الله علیه و آله - نبیّ تو و برگزیده تو هستم " اشرح لی صدري ويسّر لي أمری واجعل لي وزيرا من أهلي عليِاً اشدد به أزري " . ابی ذر گفت: دعای آن حضرت تمام نشده بود كه جبرئیل نازل شد ، گفت: یا محمد بخوان: “إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ”.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:51  توسط احسان  | 

به بهانه یک تولد!

۲۶ تیرماه ۱۳۵۸

اشک می ریزم و فریاد می کنم، نمی خواهم وارد شوم

چرا دنیا وارونه است؟، چرا مرا می زنند؟

چه لذتی می برند از شتم من؟

آن شب گمانم نبود، اینهمه درد، رنج، اجحاف، بی عدالتی

که گر می بود، بیشتر می گریستم، که اگر می توانستم نمی آمدم

آمدم با سرشتی پاک، با استعدادی ناب از خوبی، مهربانی، بخشش

صداقت، و چه زود گم گشت راه مقصود، کور شد فطرت پاک

نمی دانم اولین دروغ را کی گفتم، اولین گناهم را کی آموختم

اولین دل را کی آزردم، ....

 7 ماهگي و اينهمه حيرت! عجب آشفته بازاري ست دنيا!

گویند تولد هر کودکی نشان از امید یزدان پاک است به فرجام انسانیت

که هنوز خدای به انسان امید دارد، نمی دانم امیدش بر باد دادم؟

چه چیزها آموختم؟ علم بهتر از ثروت است!

تن آدمی شریف است به جان آدمیت، بنی آدم اعضای یکدیگرند،

چه چیزها دیدم! عزت ثروتمند، خفت دانشمند

آموختم دروغ بد است، حق خوری بدبختی ست

دیدم دروغگویان بر صدر نشسته اند، حق خوران جولان می دهند!

و اميد و عشق را آموختم كه پايان شب سيه سپيد است

و آموختم تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:29  توسط احسان  | 

نامه نگاري محرمانه اينيشتين به آيت الله بروجردي

  چگونه یک حدیث، اینشتین را شگفت‌زده کرد؟
هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

 


«آلبرت اینشتین» فیزیکدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله‌ علمی خود با عنوان «دی ارکلارونگ
Die Erklarung» (به معنای بیانیه) که در سال 1954 در آمریکا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را کامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از کتاب‌های شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.
یکی از این حدیث‌ها حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می‌کند که: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیکی اثبات می‌کند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند:

 E = M.C2 >> M = E /C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد کرده است.
اصل نسخه این رساله اکنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل‌سازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یک عتیقه‌فروش یهودی خریداری کرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چک شده و تأیید گشته است.
(منبع ایران عشق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:32  توسط احسان  | 

درس زندگی

نگذار کسی یک اولویت در زندگی تو باشه،
وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...
بهترین حالت يك رابطه وقتیه كه دو طرف در تعادل باشن
هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن.
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه، فايده نداره

وقتی دائم میگی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم،
هیچوقت زمان پیدا نمی کنی.
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،
فردای تو هیچ وقت نمیاد.

وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم،
ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با شماست
ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.
ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن.
و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
وقتی تو خوشی و شادی هستی عهد و پیمان نبند.
وقتی ناراحتی جواب نده.
وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر.
دوباره فکر کن..، عاقلانه رفتار کن.

اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست

 و تو اين دنيا تنها چيزي كه ثابته تغييره،

تغييرات و نبايد نفي كرد، تغيير و بايد مديريت كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:21  توسط احسان  | 

اینم تموم شد. خوشبختی کجایی؟

بنازم باغبانی را که از هر شاخه می سازد          هزاران غنچه خندان و بر افلاک می نازد

تقدیم به پدر و مادر عزیزم

به عاشقان حقیقی که عمری در پرورشم کوشیدند

به آنانی که عموی نتوانم لحظه ای از مهرشان جبران کنم

اینم شد قسمت تقدیم پایان نامه ما، بالاخره تموم شد و با نمره ۵/۱۸ دفاع شد . خوب آفرین. لابد حالا دیگه باید دنبال خوشبختی باشم. آره دیگه خوشی رو باید احساس کنم. آخه تو حین این یه سال کار هر وقت خسته می شدم و بی حس، می گفتم عیب نداره فعلا درگیر تکمیل این کارم بعد از دفاع ایشالله خوشی و خوش دلی شروع می شه. ولی ظاهرا الان که چند روزه فارغ شدم (سوءتعبیر نشه ها!!!) می بینم آش همون آش و کاسه همون کاسه.

بیشتر که فکر می کنم می بینم تو تموم لحظه ها و دوره های زندگیم مدام دنبال اتمام دوره ای بودم تا بعد از اون خوش باشم. درسم تموم شه خوش باشم. سربازیم تموم شه خوش باشم. درسای ارشد، پایان نامه تموم شه خوش باشم ...

ولی نه،ظاهرا برای خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد

خيالمان ميرسد كه زندگي دلخواه، زمانی آغاز مي شود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

                مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،

                كاري كه بايد تمام كنيم،

                زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،

                بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ... 

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

نه این طور نیست

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

اصولا جاده اي براي رسيدن به خوشبختي وجود ندارد، خوشبختي همين جاده است

پس باید از هر لحظه لذت برد.

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

هيچ زماني بهتر از

همين لحظه

براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي باید کرد  و از حال لذت باید برد.

و اما یک اتفاق که شاید با دانستن اون کمی بهتر بشه این مطالبو درک کرد :

 

مدتي پيش، در المپيك سياتل،

9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،

بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند،

مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.

هيچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود.

اونا در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،

یکی از پسرا پایش لغزيد ، چندتا معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.

حركت خود را كند كردند و از پشت سر به او نگاه كردند...

ايستادند و به عقب برگشتند... همگي...

دختري كه دچار  سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،

او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"

بعد هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.

تمام جمعيت روي پا ايستادند و مدت طولانی كف زدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:51  توسط احسان  |